
نمک 1:
اولی : تو با برادرت چند سال اختلاف سن دارید ؟
دومی : راستش پارسال مادرم می گفت که من یک سال از او کوچک ترم . با این حساب امسال دیگر باید همسن او شده باشم !!!
بقیه آن در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...

نمک 1:
اولی : تو با برادرت چند سال اختلاف سن دارید ؟
دومی : راستش پارسال مادرم می گفت که من یک سال از او کوچک ترم . با این حساب امسال دیگر باید همسن او شده باشم !!!
بقیه آن در ادامه مطلب ...
سلام به تمومی دوستای گل و سنبلم...
امروز صدقه می خواستم بندازم که به یاد یه داستانی افتادم...
اما سر انجام این داستانه...
یه روزی یه مرد فقیر که به اسم یحیی در کوچه پس کوچه ها می خوابید، یه روز صبح که داشت از کوچه ای عبور می کرد ،دید که یه دسته پول روی زمین افتاده.اون برداشتشو خرج کرد و توی هتل خوابید.
دوباره یه روز از کوچه که می گذشت یه بسته پول دیگ هم پیدا کرد. اونو برداشت و رفت بری خودش لباس و کفش و ... خرید.بعدش رفت به یه رستوران توپ...
بعد که رفت تو هتل بخوابه خواب دید که اونو با این پولای داغ به دار آویخته اند.و بهش می گفتن این پولا رو بذار توی کمک ها به خیریه.
اون گوش نکرد...
بعدش اون رفت تو کوچه که یه مرد پول دار گفت که میشه این پولا رو بذاری برای افراد نیازمند؟اون مرد گفت باشه.
بعدش به مرده پول دار داد اما مرد به جای این که به نیازمندان بذه برای خودش بر می داشت.
روزی دوباره خواب دید که به او می گفتن که خودت پول را به انجا ببر.اون گوش نکرد.روزی پولی راکه به اوداد گفت :اینو ببر برای اون نیازمندان .خودش هم او را تعقیب کرد.
رفت که او رفت داخل بانک و دید که مرد هر دفعه پول ها را در حساب خودش می گذاره.رفت جلو وگفت:
منی که فقیرم برای این مردمای فقیر تر از خودم هم کمک می کنم ،اما تو با این همه ولداریت یک ریال هم نه...
اخلاقی نوشت:هیچ گاه حق مظلومی را نخوریم و برای نیازمندان جامعه هم حقی قرار دهیم.به فکر نیازمندان هم باشیم.
دیگه منظورمو فهمیدید که؟؟؟ 
فقط یه خواهش نظر بدین...![]()
دوسدارتون "هوووووووووووووووووووارتا"عاشق تنها...
سلام به تمومی دوستای گلم...![]()
الان تازه از امتحان اومدم.امتحان ریاضی داشتم ... 
داشتم صبحونه تخم مرغ می خوردم
یادم به تخم عقاب افتاد که تو یه داستان تو گوشیم خونده بودم ... 
خواستم این داستان قشنگ و آموزنده رو براتون بذارم...
الان که دارم می نویسم دارم آهنگ گوش میدم... 
اما داستان ... 
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم بربلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بیفتد.
برحسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود .مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند وآن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید .
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز’جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت ،اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد،متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج گرفته و پرواز می کردند.
جوجه عقاب آهی کشید و گفت :((ای کاش من هم می توانستم پرواز کنم)).مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن وگفتند تو یک خروس هستی ویک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعیش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی برواز به سر می برد.هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی از دنیا رفت.![]()
اخلافی نوشت:امید وارم اون چیزی که هدف نویسنده بوده رو کاملا فهمیده باشین.این داستان این رو می خواست بگه که آدما زمانی می تونن به پیشرفت واقعی و تحقق آرزوهاشون برسن که از خودشون شناخت کافی رو پیدا کرده باشن...
دوستدارتون امیر جون...![]()
سلام به تمومی دوستانم...
حالتون خوبه...
اومدم اپ کنما...

حالا مسابقه...
علم و علوم...
نمونه سوالات علوم...(این امتحان از 20 نمره است) 
1-معادله ی کار رو بنویسید؟(2نمره)
2-وزن جرم برحسب نیوتون را بنویسید؟(2نمره)
3-اگر نیرو=150n باشد و جابه جایی 2m باشد،معادله ی کار را بنویسید؟(2نمره)
4-معاله ی توان را بنویسید؟(2نمره)
5- اگر کار=100kj باشد و زمان=20s باشد ،معادله ی توان را بنویسید؟(2نمره)
6-معادله ی مزیت مکانیکی را بنویسید؟(2نمره)
7-معادله ی بازده ماشین را بنویسید؟(2نمره)
8-معادله ی مزیت مکانیکی اهرم را بنویسید؟(2نمره)
9-نیروهایی که چرخ و محور وارد می شود ،رابطه اش کدام است؟(2نمره)
10-تفاوت اهرم با قرقره؟(2نمره)
موفق باشید...
بچه ها لطفا درس بخونید تا بتونید تو این امتحان نمره خوبی کسب کنید...
راستی اگه هر کی دوست داشت من بهش نمره اش رو می گم...
هر کی درس بخونه و نمره خوب بگیره من بهش جایزه میدم...

و هر کی درس نخونه(وای...)
نامه می دیم به اولیاش تا ببینیم که چرا درس نمی خونه...

دوستان موفق باشید...

تا مسابقه یا اپ بعدی بای... 
دوستدارتون امیر جون ...
سلام دوستان من با اپی دیگر امدم...
امید وارم خوشتون بیاید...
الهی ای زبان ها از تو گویا جهانی از فروغت گرم و پویا
به کوه و جنگل و صحرا و دریا تویی پیداتر از پیدا خدایا
نهان از چشمی وچشم از تو بینا فدایت ای همه پنهان و پیدا
خدای اسمان ها و زمینی الهی تو چه زیبا افرینی
شکوفا از تو شد گل های رنگین مزین از تو شد باغ و بساتین
جهان چون ابشار پر خروشی تویی سر چشمه هر جنب و جوشی
جهان تنها ز تو فرمان پذیزد که نیرو دائم از فیض تو گیرد
کریمی،دستگیری،بی نیازی رحیمی،کارسازی،دل نوازی
تویی از مهربانان مهربان تر تویی از بهتران والا و برتر
انیس دل صفای جان،تویی تو کریم و غافر و رحمان،تویی تو
الهی جان به نورت زنده تر کن زبان با یاد خود گوینده تر کن
الهی جان من ازاد گردان دلم رابا وصالت شاد گردان
دوستدارتون عاشق بی انتها(امیر)

بای بای تا اپ بعدی...
سلام به تموم دوستان خوبم.
چه خبرا؟
من بعد یه مدت خیلی زیادی که اپ نکرده بودم ،اومدم...
سلام من اپم برای این روزای محرمه که اومدم اپ کنم...
من امید دارم که همه ی ما تو این روزا کارای خوب و پسندیده انجام دهیم،و از کار های بدو زشت،ناپسند انجام ندهیم.
"محرم"
همه میدونیم که امام حسین در روز عاشورا و تاسوعا به مقام بسیار والایی رسیدند... و ما همگی تو این روزا به عشق امام حسین"اقا سید الشهدا"به دسته ها و هیئت ها می رویم و با گریه کردن و سینه زدن مشغول می شویم...
اما من که پارسال نتونستمم زیاد به این کارا بپردازم ، چون من زیاد دربند این کارا نبودم تو خونه می موندم و تلویزیون نگاه می کردم... و گریه می کردم...
اما همه به من می گفتن بیا من می گفتم :نه...
ولی امسال دیگه می رم تا همه ی ای ن روزا سینه و گریه کنم.



دوستان گلم دیگه سرتونو درد اوردم ...
تا اپ دیگم همتونو به خدا میسپارم.
سلام به تمامی دوستای گلم،امیدوارم که از این داستان کمی غم انگیز لذت ببرید.
روزی پیر مردی با سگ خودش در دهی زندگی می کرد.
یه روز پیر مردبا بیل وکلنگ خود به مزرعه خود رفت.او همیشه صبح به گل های خودش خیلی زیاد اب می داد،برای همین گل های زیبا و یک باغ پر از گل داشت.اما پیرمرد دوگل رواز همشون بیشتر دوست داشت.
روزی تموم گل ها ناراحت بودند،یکی از اون دوگل از دوستانشان پرسیدند که چه شده:ان هاگفتن که پیرمردشماروازهمه بیشتر دوست داره...
اون دوگل از تعجب موندن .اونا گفتن که پیر مرد مهربون مارو همیگی رو دوست داره.اونا گفتن که نه!!!
دوگل گفتند:شماحسودیتون میشه...
خلاصه درگیری انقدر طول کشید که اون ها با هم قهر شدن.
اما اون دوگل هم نامردی کردن.روزی به پیر مرد خبر رسید که برای عروسی دو زوج به گل نیاز داریم.
اون هم اجازه داد که ازباغ او گل بچینن.اما ان ها که خبر نداشتن بین این گل ها اون دو گل رو هم چیدن.
وقتی که پیر مرد امد دید از گریه بیهوش شد.
یه شب که پیر مرد خواب بود ان دوگل امدند و گفتن که تو باعث شدی که ما به جهنم بریم،اگه تو بین ماها فرق نمی گذاشتی ماهم امروز نفرین نمیشدیم که به دوستامون بد گفتیم .وان 1یر مرد صبح که از خواب بلند شد رفت دوتااز همان گلها گرفت و در باغ کاشت.
نکته:هیچ وقت بین دوستانتان فرق نذارین که بعدا پشیمان شوید
دوستدارتون عاشق تنها.
امید وارم که این عکسام بدردتون بخوره....



" بای بای "